۲
 
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده…
تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۳۹
Share/Save/Bookmark
 
به گزارش حرف لر  به نقل ازسایت  "انفطار":
چند وقت پیش با دلی گرفته و بغضی مانده در گلو عزم زیارت قبورشان کردم…قدم در بهشت رضا گذاشتم، آری بهشت رضا، همان مزار دلسوختگان و عارفان، همان دارالشفای آزادگان…

ساعتی از آمدنم می گذشت و من همچنان سرگردان ما بین قبرها قدم میزدم، نیامده بودم اینجا که برایشان فاتحه بخوانم، آمده بودم فاتحه خودم را بخوانم…آمده بودم اینجا که این بغض وامانده را بشکنم، آمده بودم اینجا که یک دل سیر به حال خودم گریه کنم…آمده بودم که برایشان بگویم نیستم، به خدا شرمنده شما نیستم که اگر بودم این حال امروزم نبود…

در افکار خودم پرسه میزدم و همچنان منتظر یک تلنگر که بساط درد ودل را برایشان باز کنم…ناگهان صدای آرامی از پایین پله ها به گوشم رسید که باعث شد برگردم و رد صدا را بگیرم. پیرمردی بود شاید هفتاد ساله  شاید هم بیشتر، با چهره­ای گرفته و خسته، دست راستش را به سمت قبور گرفته بود و خطاب به شهدا بازبان لری فقط یک جمله میگفت: روله نازارا سر وردارت،سر  دی خاک وردارت، وه خدا جاتو خیلی خالیه…و این  برای من یعنی همان تلنگری که منتظرش بودم…

آری ای شهدا برخیزید، ای خوش انصاف­های روزگار سر از این خاک برآرید، شما را به خدا رحمی به این دل بیقرار کنید…اینجا همه چیز رو به پایان است…هوای شهر  روز به روز آلوده ­تر می ­شود…

دیگر نیروهای خودی را تشخیص نمی­دهیم… خیابان­ها را با مین گناه پر کرده­اند…خبری از خط شکن­ها نسیت…چشمها به دیدن تانک­های دشمن عادت کرده است، انگار دیگر کسی دلواپس از دست دادن چیزی نیست!!! بعد از رفتنتان خشکسالی همه جا را فرا گرفته است…قحطی غیرت دارد شهر را از پای درمی­آورد…لباس­های خاکی رفته­اند در ویترین­ها که بمانند برای روز مبادا!!! چفیه ها شده­اند شال گردن و دیگر عرق غیرت را خشک نمی­کنند…

ریش ها بی ریشه و بن شده ­اند گاهی هستند گاهی نه!!!چادرها هم که یادشان رفته قرار بود از خون شما کوبنده­تر باشند، با کوچکترین وزش بادی می­روند و صاحبانشان را سبک می کنند!!!

ارزش ها دیگر چراغ راه نیستند و  دارند یکی یکی زیر پا له می شوند……از خونتان فرش راهی ساخته اند و روی آن قدم می زنند… اینجا حتی محض ریا هم که شده کسی یادی از شما نمی کند…شمایی که در زمره اموات نیستید بلکه زنده اید و عند ربهم یرزقون…دیگر امیدی به شهر نیست، اینجا را  تنها مگر خدا آزاد کند…

راستی  من هنوز هم مانده ام، بعد از شما ما چه کردیم؟؟؟

*مرادی
کد مطلب: 13022
 


 
گندم پرس یونس دهمرده
۱۳۹۲-۰۸-۲۹ ۰۰:۲۴:۴۲
سلام وب بسیار زیبایی دارید برای شمادوست عزیز آرزوی موفقیت دارم
به گندم پرس هم سر بزنید و نظرهم حتما بگذارید
در استفاده از مطالب سایت هم آزاد هستید (416)
 
حسین سرگزی
۱۳۹۲-۰۹-۰۸ ۲۱:۲۷:۲۵
هیئت کشتی زابل اخبار کشتی شهرستان زابل را پوشش می دهد در صورت مفید بودن مطالب وب ما آماده همکاری هستیم (431)